اهورااهورا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
آریا کوچولوآریا کوچولو، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

اهورا و آریا نفسهای مامان

ماهی پر ازشادی

الهی مامان فدات بشه که هچنان دستت تو گچه و دل من از این بابت آتیشه اما واقعا مرد شدی و صبر داشتی خیلی ناراحتی نمیکنی و یه دستی کاراتو انجام میدی هفته پیش دوباره از دستت عکس انداختیم و نشون دکتر دادیم گفت باید 20 روز دیگه باشه جز این یه مورد از وسطهای مرداد به اینور کلی مراسم شادی داشتیم   1.این شادیها مهمترینش برای من عقد دایی سجاد بود  ایشالا که همیشه خوشبخت و خوشحال باشه 2.شب قبل عقد دایی سجاد جشن عروسی پسر عمه من (که پسر دایی بابایی هم هست) بود ایشالا که خوشخت بشن این دوتا مراسم تو تهران بود  3.تولد دختر یکی از دوستام بود 4.عروسی یکی از فامیلهای نسبتا دور بابایی دعوت شدی...
12 شهريور 1394

یه اتفاق بد دیگه

هفته پیش هفته خوبی بود جشن عقد دختر خالم با پسر داییم بود این دختر خالم عشق اهورا بود که از دستش درآوردنش بعدش دو روز رفتیم قصر شیرین خونه آقاجون اینا این چند روز حسابی بهت خوش گذشت اما نمیدونم چرا هر وقت زیاد بهت خوش میگذره بعدش به قول معروف از دماغت در میاد جمعه بعد از ظهر برگشتیم خونه ساعت 7 بود که رسیدیم(9 مرداد 94) وقتی اومدیم تو کوچه بچه ها داشتن بازی میکردن تو هم گفتی میرم پیششون بازی میکنم  معمولا بعد از ظهرها میری تو کوچه خلاصه یه ساعت نشده بود که رفته بودی بیرون که صدای جیغ و گریه ات اومد بابا بدو اومد ببینه چی شده منم پشت سرش وقتی دستتو دید بهم گفت دستش شکسته منم گف...
13 مرداد 1394

تعطیلات عید فطر

وقتی سفر بودیم فنچهات رو گذاشتیم خونه باباجون اینا  وقتی ما نبودیم 5 تا تخم گذاشتن اما فقط یکیش جوجه شد اولاش شکل جوجه شون خیلی بد بود من ازش میترسیدم  بخاطر این دوباره فرستادیمشون خونه باباجون الان همون جوجه زشت واسه خودش خانومی شده  کامل شبیه باباشه چند روز پیش دوباره تخم گذاشتن الان 8تا تخم دارن حالا تا ببینیم اینبار چندتاش جوجه میشه  خیلی اصرار داری بیاریمشون خونه اما من از پرنده بدم میاد حوصله نمیز کاریشونم نداریم بیچاره مامانم دیگه از دستشون کلافه شده هرچی میگم بدینش به یکی میگه اهورا گناه داره بعدا بهونه شون رو میگیره درکل مامانم بیشتر از من هواتو داره تو هر موردی چند روز تعطیلات عید فطر رفتیم خو...
3 مرداد 1394

واژگان اهورا در سن 4سال و 4ماهگی

مُرب....مبل بارا.....بالا بشار....بشمار گِرگِرَک.....قلقلک تلفظ ر بجای ل تلفظ گ بجای ق کلار.....کنار ابخار.....اخبار بداخر....بخاطر اِگا......نگاه پرنده.....برنده هَفیما...هواپیما لَنی.....یعنی چبسیده...چسبیده  دُکِه....دکمه شانسی بلند....شاسی بلند   ...
21 تير 1394

سفرنامه استانبول(بخش دوم)

روز بعد جمعه میشد و تو برنامه ریزی مون گذاشته بودیم برای جمعه بازارش اما چون جنسها و قیمتهاش اونجور که فکر کردیم نبود تقریبا خرید خاصی نکردیم زود برگشتیم نمای بیرونی جمعه بازار در منطقه فیندیک زاده استانبول دیگه اون روز رو تومنطقه تکسیم و خیابان استقلال گذروندیم روز بعدش یعنی شنبه 9خرداد رفتیم آکواریوم  مرکز خرید فروم که آکواریوم هم اینجاس گذاشتیمت داخل این کوسه نمیدونی چقدر ترسیدی و دست و پا زدی بیای بیرون  آکواریمش خیلی خوشگل و بود و خوش گذشت اما از بس خسته بودیم نتونستیم درست و حسابی تو مرکز خریدش بگردیم نمایی از داخل مرکز خرید فروم این...
26 خرداد 1394

سفرنامه استانبول(بخش اول)

ما عید رو مسافرت نرفتیم و تصمیم داشتیم تو اردیبهشت یا خرداد سفر بریم  اول تصمیممون کیش بود اما چون قیمتهاش بالا بود تصمیم گرفتیم کمی بیشتر هزینه کنیم ولی یه سفر خارج از کشور بریم خلاصه برای 6خرداد ساعت4:50 دقیقه صبح بلیط استانبول گرفتیم از خود کرمانشاه گرفتیم که راحتتر باشه برامون اما پرواز رفتمون اول به اهواز رفت و از اونجا هم مسافر داشت و بعد به استانبول بخاطر همین این طرف مسیر طولانیتر شد اما برگشت مستقیم بود  شبی که پرواز داشتیم دیگه نخوابیدیم یعنی من هرکار کردم که تو بخوابی میگفتی نمیخوابم بابا هم گفت نمیخوابم چون بعداز ظهرش خوابیدیم خوابتون نیومد ولی من خوابم می اومد ساعت 3 شب حاضر شدیم که بریم فرودگا...
16 خرداد 1394

عکسهای آتلیه

چند روز قبل عید تو بازار بودیم که یهو زد سرمون ببریمت آتلیه ازت عکس بندازیم بدون آمادگی و بدون یه لباس اضافه دیگه تو همه عکسها یه لباس تنته نتیجه کار یهویی همینه دیگه ولی عکسهات خوشگلن اینا رو تا اینجا درستشون نکرده اما عکسها رو ازش گرفتم اینو بزرگ کردیم و قابش کردیم بعد که زدیم به دیوار عکسشو میذارم اینم رو قاب کوچیک زده الهی قربون خودتو عکسهات برم ...
29 ارديبهشت 1394

بعد از یه غیبت نسبتا طولانی

این مدت از بس اتفاقای بد برامون پیش اومد که دیگه اصلا حس و حالی برای آپ کردن نداشتم هرچند مطلب جالبی هم برای نوشتن نبود بعد از شهید شدن اون فامیلمون زن عموم هم فوت شد(این زن عموم مادر همون پسر عموم بود که تو مهر فوت شده بود) خلاصه از بس مرگ پشت مرگ پیش اومد که حوصله هیچی نداشتم   اون جوجه هایی که خریده بودی من به این امید با خریدش موافقت کردم که شاید زود بمیرن  چون از جوجه بدم میاد ولی نمردن هیچ روزبه روز بزرگترم میشدن.اواسط فروردین با هر بدبختی که بود یکی گیر آوردیم که بدیمشون بهش بخاطر اینکه تو هم کمتر بهونه بگیری مسئولیتشو انداختیم گردن خودت گفتیم چون مواظبشون نبودی رفتن تو کوچه و گم شدن(که بعدها اینو بخونی اگه یادت ...
18 ارديبهشت 1394